#حصار_تنهایی_من_پارت_921


- برو خدا رو شکر کن که دل آرام اينجاست وگرنه يه کاري مي کردم که بدون متر کردن، بفهمي اندازش چقدره!

با ترس نگاش کردم. يعني انقدر خره که شوخيمو جدي بگيره؟!

تو چشمام نگاه کرد و گفت: ولي خوشم اومد زود گرفتي چي گفتم! مثل بقيه دخترا خنگ بازي در نياوردي!

همين جور که نگاش مي کردم، دل آرام با گيجي گفت:

- چي شده؟ مگه کارت تموم نشد آيناز؟ ديگه چيو مي خواي متر کني؟

آراد: چرا عزيزم؛ تموم شده. الانم ديگه مي خواد بره.

دفترمو جمع کردم و گفتم: پارچه رو با مدل برام بياريد.

دل آرام بلند شد و گفت: بيا اتاقم بهت بدم. پارچه پيش منه.

با دل آرام رفتيم اتاقش، پارچه رو بهم داد و قرار شد فردا مدلو بهم بده.

رفتم به اتاقم و خوابيدم. واي! اين پسر بعضي وقتا ترسناک مي شه. چقدر دلم براي پرهام تنگ شده! معلوم نيست پسره کجا مي ذاره مي ره. وقتي مي ره، ديگه پيداش نمي شه.

***

صبح، مثل هميشه يه ربع به شش بيدار شدم. اصلا دلم نمي خواست جاي گرممو با هواي سرد بيرون عوض کنم. کاش اينجا هم مثل قطب شمال شش ماه شب بود تا باخيال راحت شش ماه مي خوابيدم! اوه! اونوقت اون خروسم شش ماه خواب بود! فايده نداره! بايد بلند شم. بعد از اينکه خودمو زره پوش کردم، به طرف اتاق آراد رفتم. درو باز کردم و چراغم زدم. با تعجب به دل آرام نگاه کردم. اين چرا اينجا خوابيده؟! پس آراد کو؟! درو بستم و چند تا اتاقو گشتم اما نبود. نکنه ترورش کردن؟! تو کتابخونه رفتم؛ اونجا هم نبود. يهو ياد اتاق دل آرام افتادم، رفتم اونجا. بله! همين جاست.

آراد گمگشته باز آيد به اتاق دل آرام غم مخور! اين چرا پيش دل آرام نخوابيده؟! هه! شايد دعواشون شده اتاقاشونو جدا کردن!

romangram.com | @romangram_com