#حصار_تنهایی_من_پارت_920


پاشو باز کرد. اندازه رونشم گرفتم؛ مترو انداختم دور گردنم و اندازه ها رو يادداشت کردم. رو به روش وايسادم و مترو انداختم دور باسنش. کشيد عقب و با اخم گفت:

- معلوم هست داري چي کار مي کني؟!

- خب دارم اندازهاتونو مي گيرم!

- خب بگير! با باسنم چي کارداري؟ خياط قبليم از اين کارا نمي کرد!

جلوی خندمو گرفتم و گفتم: به من مربوط نيست خياط قبليتون چيکار مي کرده... اگه اندازه نگيرم، ممکنه شلوارتون خراب بشه.

دل آرام: آراد بذار اندازتو بگيره!

برگشت سر جاش. دور باسنشو اندازه گرفتم. داشتم يادداشت مي کردم که گفت:

- تموم شد؟

سرم پايين بود. گفتم: بله!

- مطمئني جاي ديگمو نمي خواي متر کني؟!

همين جور که سرم پايين بود، منظور حرفشو فهميدم. با يه لبخند موذيانه به زيپ شلوارش نگاه کردم و گفتم:

- اگه بخواي مترش مي کنم!

لباشو داخل دهنش جمع کرد. با عصبانيت اومد طرفم و تو گوشم گفت:

romangram.com | @romangram_com