#حصار_تنهایی_من_پارت_919
خنديد و گفت: برو به سلامت!
به سمت عمارت رفتم. دم اتاقش وايسادم. خودش و دل آرام رو تخت نشسته بودن و به صفحه ی لپ تاپ نگاه مي کردن. يه ضربه به در زدم. نگام کردن.
گفتم: اجازه هست؟!
دل آرام: بيا تو!
رفتم تو؛دفترو گذاشتم رو ميز و به آراد گفتم: بلند شيد، اندازه هاتونو بگيرم.
بلند شد، رو به روم وايساد و نگام کرد. انگار هنوز کينه صبح تو دلش بود.
گفتم: دستتونو باز کنيد!
- باز کجامو مي خواي متر کني؟!
خنديدم و گفتم: اندازه دور کمرتون!
دستشو باز کرد. مترو انداختم دور کمرش. با عطر گرمش گرم شدم؛ بوي خوبي مي داد. نشستم از کمر تا قوزک پاشو اندازه گرفتم. ماشاا... پا نيست که؟ شلنگه!
گفتم: پاتونو باز کنيد!
- ديگه براي چي؟!
- رونتونو اندازه بگيرم.
romangram.com | @romangram_com