#حصار_تنهایی_من_پارت_918
- تقصير خودشه. نمي ذاره دهنم بسته بمونه.
با همون عصبانيت اومد پايين و گفت: حيف که امانت علي هستي وگرنه مي دونستم چيکارت کنم ... بريم مختار!
با هم رفتن بيرون. منم با خنده رفتم به آشپزخونه. خاتون حسابي از دستم شاکي بود و نصايح مختلفي بر ما فرود آورد که دختر بايد سنگين باشد؛ اين حرفا و کارا درشان يک دختر بيست و چهار ساله نيست؛ آقا رو عصباني نکن و غيره و ذلک...
***
وقتي شامشونو خوردن، ظرفا رو مي شستم که تلفن آشپزخونه زنگ خورد.
گوشي رو برداشتم: بله؟
دل آرام: آيناز ... آراد مي گه بيا اندازهامو بگير.
- چشم!
گوشي رو قطع کردم، رفتم به اتاقم. دفتر دستکمو برداشتم.
خاتون گفت: کجا ايشاا...؟
- خونه آقا شجاع ايشاا...! ميرم طول و عرض آقا رو متر کنم!
- باز نخواي يه جاي ديگشو متر کني؟! ايندفعه ديگه مختار نيست جلوشو بگيره!
- نه، آدم شدم!
romangram.com | @romangram_com