#حصار_تنهایی_من_پارت_917


مختار: معلوم هست شما سر چي دعوا مي کنيد؟

- هيچي! خانم متر دستشون گرفتن که بيان موهاي زير بغل منو متر کنن!

مختار زد زير خنده.

آراد با عصبانیت داد زد: مختار!

مختار سريع خندشو جمع کرد و گفت: بله آقا... ببخشيد!

- ولم کن!

مختار ولش کرد. آراد گفت: بعد بگيد چرا تنبيهش مي کنيد؟ مي بينيد؟ همش تقصير خودشه!

دل آرام سريع از پله ها امد پايين و گفت: چي شده؟ چرا دعوا مي کنيد؟

آراد بدون اينکه جوابشو بده، از پله ها رفت بالا.

مختار گفت: چيزي نيست دل آرام خانم!

خاتون با خجالت لبشو گاز گرفته بود و گفت: حالا اگه بندازتت تو اون انباري حقته! بعد بگو آقا بده!

بعد رفت به آشپزخونه. با لبخند سرمو انداختم پايين.

مختار همين جور که مي خنديد، گفت: حداقل مي ذاشتي يه چند روزي اومدنش از بيمارستان بگذره، بعد دوباره بفرستش اونجا ...آخه چرا اذيتش مي کني؟!

romangram.com | @romangram_com