#حصار_تنهایی_من_پارت_916


آراد با عصبانيتي که داشت، سعي مي کرد خودشو آروم نشون بده.

گفت: آره... آره!

مختار ولش کرد. يهو دويد طرفم. جيغ کشيدم که دوباره مختار گرفتش و با خنده گفت: تو که همين الان قول دادي؟ خب بگو چي شده؟!

خاتون: آقا! هر کاري کرده شما ببخشيد!

- خاتون چقدر ببخشم؟! آخه تو چرا طرف اينو مي گيري؟ به خدا اگه دو روز تو انباري بندازمش، آدم مي شه.

- خب مادر! حداقل بگو چي گفته؟

گفتم: هيچي نگفتم!

آراد: چيزي نگفتي ؟خجالت نکشيدي اون حرفو بهم زدي؟!

- نه! واسه چي خجالت بکشم؟ يه رشد طبيعيه که در بدن همه وجود داره. اين که ديگه خجالت نداره؟!

- ببين خانم! اگه موهاي خودت دومتره، من اصلا مو ندارم!

- من با موم مي زنم، شش ماه يه بارم درنمياد!

مختار فقط آرادو گرفته بود و مي خنديد.

خاتون گفت: دختر! اين حرفا چيه مي زني؟ خجالت بکش!

romangram.com | @romangram_com