#حصار_تنهایی_من_پارت_915


گفتم: مختار بگيرش! الان منو مي کشه!

آراد به پله ی آخر که رسيد، مختار تو هوا گرفتش.

آراد داد زد: ولم کن مختار... بذار حسابشو برسم.

خاتون هم اومد تو سالن و با نگراني گفت: چي شده آقا؟!

آراد همين جور که سعي مي کرد از دست مختار فرار کنه، گفت:

- چي شده؟ برو از اين دختره بپرس! خجالتم نمي کشه!

من که پشت خاتون قايم شده بودم.





مختار خنديد و گفت: باز چيکار کردي تو؟!

- هيچي... کاري که ايشون ناراحت بشه رو نکردم!

- نکردي؟ مختار يه لحظه ولم کن؟

مختار: قول مي دي نري طرفش؟

romangram.com | @romangram_com