#حصار_تنهایی_من_پارت_914
سرمو بلند کردم و گفتم: چيزي شده؟
- نه، فقط چرا اندازه ها رو نمي نويسي؟
- يادم مي مونه؛ دستتو ببر بالا!
- چرا؟!
- بايد زير بغلاتو اندازه بگيرم.
- زير بغلامو مي خواي چيکار؟!
يهو يه چيز مسخره اي به ذهنم رسيد.
يه لبخند شيطنتي زدم و گفتم: مي خوام بدونم رشدش خوبه؟
با کمي گيجي گفت: رشد چي؟
چند قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم: مو!
با چشاي گشاد نگام کرد. ديگه واينستادم. با خنده و جيغ از اتاقش زدم بيرون و تا جايی که جون داشتم از پله با سرعت مي اومدم پايين. يهو خوردم به مختار.
همينجور که از پله ها مي اومد پايين، گفت: مختار بگيرش!
منم به سمت آشپزخونه مي رفتم.
romangram.com | @romangram_com