#حصار_تنهایی_من_پارت_913
چه دل خجسته و ميمون و مبارکي داره اين خاتون!
متر و دفتر و خودکارمو برداشتم و رفتم به عمارت. از پله رفتم بالا. دم در اتاقش که باز بود وايسادم. کسي نبود. رفتم تو. دور و برو يه نگاهي انداختم که از اتاق لباس اومد بيرون. کتشو تنش کرده بود.
گفت: فکر نمي کردم بياي!
- چرا نيام؟ فکر کردي ازت مي ترسم؟!
اومد جلو. رفتم عقب. همين جور که نگام مي کرد، کتشو درآورد. کمي ترسيدم. نکنه باز بخواد خريتي بکنه؟! مي گن دو تا نامحرم نبايد تو يه اتاق تنها باشنا؟ بخاطر اين چيزاست!
با ترس رفتم عقب تر و اون مي اومد جلوتر.
گفتم: مي خواي چيکار کني؟
پوزخندي زد و گفت: زود باد خالي مي کني!
- چي؟
- دو دقيقه پيش که گفتي نمي ترسم؟ حالا چي شده که عقب عقب مي ري؟
- مي خوام ميدونو برا زورگويت باز کنم!
- زود باش اندازهامو بگير، ديرم شده!
دفترو گذاشتم رو ميز. مترو باز کردم، پشتش وايسادم و شونه هاشو اندازه گرفتم. چون آقا زرافه تشريف داشت، مجبور شدم رو پنجه ی پام وايسم، ببينم چقدره. جلوش وايسادم. از سر شونه تا مچ دست هم اندازه گرفتم. نگاهشو رو خودم حس کردم.
romangram.com | @romangram_com