#حصار_تنهایی_من_پارت_926


داگي با زبون آويزون وايساد و نگام کرد. گوشتو انداختم جلوش و گفتم: اينو بخور! با گربه ديگه کاري نداشته باش. عين صاحبت بي رحمي! آخه با اون گربه چيکار داري؟!

گوشتو برداشت و دنبال گربه که ديگه دور شده بود، دويد.

با عصبانيت داد زدم: پدر سگ زبون نفهم! کپی ِصاحبتي!

چند قدم رفتم که صداي خنده ی يکي بلند شد. سرمو بلند کردم، ديدم دل آرام از پنجره اتاقش داره نگام مي کنه.

گفت: خيلي باحالي آيناز! چند دقيقه است دارم نگات مي کنم.

با ترس گفتم: با صداي من بيدار شدي؟

- نه، سه تاتون!

- آها... مي گم... همه ی حرفامو شنيدي؟

- آره!

اوه اوه! بد بخت شدم! الان مي ره همه ی حرفامو مي ذاره کف دست آراد.

با خنده گفتم: مي گم دل آرام! نهار چي دوست داري برات بپزم؟!

همينجور که مي خنديد، گفت: نترس! به آراد چيزي نمي گم!

يه نفس راحتي کشيدم و رفتم سمت عمارت که مش رجب اومد سمتم و گفت:

romangram.com | @romangram_com