#حصار_تنهایی_من_پارت_905


خاتون با نگراني اومد طرفم وگفت: سلام...حالش چطوره؟! دل آرام گفت چي شده. خواستيم بيایم بيمارستان. ديدم دل آرام تنهاست نيومدم.حالش که خوبه؟

- آره خوبه...الانم شرکته.

- خب خدا رو شکر!

به کامليا يه نگاهي انداختم و رفتم سمت اتاقم که با لبخند گفت:

- سلام .خوبي؟

جوابشو ندادم و رفتم تو. شالو از سرم برداشتم. يه ضربه به در خورد.

گفتم: اگه کامليايی، برو!

سرشو کرد تو و گفت: اومدم آشتي!

مانتومو درآوردم و گفتم: ولي من نمي خوام آشتي کنم!

اومد تو، درو بست و گفت: ببخشيد... مي دونم تقصير من بود.

وسط حرفش پريدم و گفتم: آره تقصير تو بود! حالا هم نمي خوام حرفتو بشنوم. برو بيرون.

- خواهش مي کنم آيناز! بذار حرفمو بزنمو اگه قانع نشدي بعد بگو برو.

- مگه تو اجازه حرف زدن به من دادي؟! خودت دوختي و بريدي. فقط مونده بود تاريخ عقد من و پرهامو مشخص کني. باورم نمي شد اون حرفا رو تو بهم زده باشي . داشتم التماست مي کردم بذاري برات توضيح بدم. اما نذاشتي. فقط حرف خودتو زدي.

romangram.com | @romangram_com