#حصار_تنهایی_من_پارت_904
بعد از چند دقيقه که نشستم، مختار پيداش شد و با هم رفتيم خونه. وارد عمارت که شدم، ديدم دل آرام دستشو زير چونه زده و پکر نشسته. چند قدم رفتم. تا منو ديد، با دو اومد طرفم و گفت:
- حالش چطوره؟ خوبه؟ نمرده که؟! چرا جوابمو نمي دي؟ زنده است؟!
با لبخند گفتم: عليک سلام! بله، سالمه! حالشم خوبه. نفس مي کشه و زنده ست. الانم تو يه جلسه خيلي مهمه.
يه نفس راحتي کشيد و گفت: ممنون!
- خواهش مي کنم...خاتون کجاست؟
- از ديشب بهش گفتم آراد چي شده، خيلي نگران شد. مي خواست زنگ بزنه ولي تلفنو با خودتون نبرده بوديد. الانم داخل خونست.
- باشه. برو تو سرما نخوري. هوا سرده.
رفتم سمت خونه. پشت در وايسادم.
صداي کامليا رو شنيدم.
- يعني مطمئني آيناز از اين خوشش مياد؟!
- آره مادر! من سليقشو مي شناسم!
يه قيافه جدي و اخمو به خودم گرفتم.
درو باز کردم و رفتم تو و گفتم: سلام!
romangram.com | @romangram_com