#حصار_تنهایی_من_پارت_906


- مي دونم...ببخشيد ... به خدا از روز اولي که پرهامو ديدم، دوستش داشتم. تا الان با هيچ دختري نديده بودمش. مطمئن بودم کسي تو زندگيش نيست. تا اينکه سر و کله ی تو پيدا شد. وقتي ديدم پرهام چطور با تو گرم صحبت مي شه و باهات شوخي مي کنه...

سرشو پايين انداخت و آروم گفت: آتيش مي گرفتم و حسوديم مي شد. دلم نمي خواست پرهام با کسي جز من حرف بزنه ...از اون طرفم با امير بودي. با اينکه مي گفتي کسي رو دوست نداري اما وقتي مي دیدمت چطور با بقيه پسرا حرف مي زني، بيشتر به حرف فرحناز مي رسيدم ... اومدم آشتي کنم... منو ببخش!

- نمي بخشم... چون بدون گناه محاکمم کردي.

- يعني برم؟

به سمت در اشاره کردم و گفتم: بفرما!

سرشو انداخت پايين و رفت سمت در.

گفتم: صبر کن!

با خوشحالي برگشت و گفت: بله؟

- قبل از اينکه بري، برو اون چيزي که برام خريدي رو بده!

- اون براي وقتي بود که باهام آشتي کني!

- حالا تو برو بيارش، بعد يه فکري درمورد قهر و آشتيمون مي کنيم!

- خب آشتي کن ديگه!

- فکر کردي به همين راحتياست؟ دل يکي رو بشکوني، بعد با يه کادو بگي آشتي!

romangram.com | @romangram_com