#حصار_تنهایی_من_پارت_902


باز حرص منو درآورد!

گفتم: آخه گوشتي هم نداري بخوام بخورمت! از بس غذا نمي خوري فقط استخون داري.

پوزخندي زد و گفت: اتفاقا گربه ها استخونم دوست دارن!

دستمو مشت کردم و با عصبانيت گفتم: مي شه ديگه به من نگي گربه؟

- مي گم گربه تا چشمت درآد!

- خيلي پررويي!

- از تو بيشتر نيستم!

دم شرکتش نگه داشت. نگهبان سلام کرد و ماشينو برد داخل پارکينگ.

گفتم: من بايد چه جوري برم خونه؟!

- مختار مياد دنبالت.

پياده شديم. رفتم داخل. چند نفر ديگه سلام کردن. وارد آسانسور شديم؛ دکمه هفت رو فشار داد. به ديوار آسانسور که آينه اي بود نگاه کردم. کنار هم وايساده بوديم. من تا بازوي آراد بودم. چه کوتاهم! به کفشم نگاه کردم. نه! خوبم! اگه کفش پاشنه بلند بپوشم، اندازش مي شم!

- فکر نکنم با کفش پاشنه دار هم اندازم بشي!

در باز شد و رفت بيرون. با تعجب نگاش کردم. خاک بر سرم! يعني انقدر بلند حرف زدم که صدامو شنيد؟ در خواست بسته بشه، سريع رفتم بيرون و پشت سرش راه مي رفتم. هر کي آرادو مي ديد، بهش سلام مي کرد. وارد يه دفتر شديم. يه خانم حدود سي ساله بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com