#حصار_تنهایی_من_پارت_901
با حرص فقط نفس کشيد و راه افتاد. چند دقيقه بعد گفتم:
- هنوز ميري شرکت؟!
- با اجازه ی شما!
- خواهش ميکنم، اجازه ی ما هم دست شماست!
فقط نگام کرد و با حرص سرشو تکون داد. لابد مد شده که رئيس با دمپايي بره شرکت! به پاش نگاه کردم؛ چقدر سفيد و استخونيه! اگه با اين پا تو صورت هر کي بزنه،صورت طرف خرد شده!
دم يه فروشگاه لباس نگه داشت. پياده شد، درو قفل کرد. اين چه کاريه مي کنه؟ با مشت زدم به شيشه و گفتم: کجا ميري؟! واسه چي درو قفل کردي؟!
بدون اين که نگام کنه، مي رفت داخل فروشگاه. داد زدم: آهايـــــي! با توام! بيا درو باز کن خيار شور نرسيده!
خسته شدم نشستم.خرس قطبي! بوفالو! گوزن شاخ دار! قوبارغه! زرافه! کرم آشغال دوني! موش کور!
داد زدم: گورخر ديوونه!
آخه بگو چرا درو قفل کردي؟! زشت مي شدي منم با خودت مي بردي؟ اسب آبي! پنگوئن عقب افتاده!
نيم ساعت بعد، آقا پيداش شد. نگاش کردم؛ عين اين آدماي قبل از عمل و بعد از عمل شده بود.
عجب تيپ خفني زده! کثافت! کت و شلوار تنگي پوشيده بود. پلاستيکي که دستش بود روگذاشت عقب ماشين و اومد جلو. از زماني که از در فروشگاه اومد بيرون، همين جور نگاش کردم تا وقتي که نشست. ماشينو روشن کرد و حرکت کرديم. بدون اينکه نگام کنه، گفت:
- شنيده بودم گربه ها وقتي گوشت مي بينن، ديگه نمي تونن خودشون رو کنترل کنن ولي گربه اي به سمجي تو نديده بودم! از داخل ماشين داشتي منو مي خوردي!
romangram.com | @romangram_com