#حصار_تنهایی_من_پارت_900


گفت: از بس ديشب اين پدال گازو فشار دادي، ديگه کار نمي کنه.

- واسه لذتش که اين کارو نکردم؟ شما رو آوردم بيمارستان.

چند دقيقه اي جز سکوت چيز ديگه اي بينمون رد و بدل نشد. بالاخره آراد يه آهنگ خارجي گذاشت. معلوم نبود مرده چي براي خودش دل درد مي کنه.

گفتم: داريم مي ريم خونه؟

- نه. مي رم شرکت. جلسه ی مهمي دارم. تا الانم خيلي دير کردم.

به پاش نگاه کردم و گفتم: به من ربطي نداره ها؟ يعني اصلا به من مربوط نيست ولي با دمپايي مي خواي بري جلسه ی مهم؟!!

به پاش نگاه کرد. يهو وسط جاده زد رو ترمز.

با چشاي گشاد گفت: چرا کفش پام نيست؟!

- برو خدا رو شکر کن شلوار پات بود آوردمت! اونوقت تو فکر کفشي؟!

پشت سرمو نگاه کردم: حرکت کن! بوق اين ماشينا سرمو برد.

يه گوشه پارک کرد.

با عصبانيت گفت: چرا منو بدون کفش بردي بيمارستان؟

- خب من از کجا بدونم قراره دوست دختراي پرستارت برات ضيافت بگيرن و هرکدومشون با يه ماچ ميان داخل؟! دفعه ی بعد، قبل از اينکه زخم معدت سراغت بياد، خوش تيپ مي خوابي رو تخت تا من ببرمت بيمارستان! سوئيج اين ماشينم لطف کن دم دست بذار!

romangram.com | @romangram_com