#حصار_تنهایی_من_پارت_899
پالتوشو برداشت و گفت: کم آوردي. نه؟
- کي؟ من؟!
خواستم چيزي بگم که نسرين اومد، کنار آراد وايساد. بازوشو گرفت و بهش چسبيد و گفت:
- داري مي ري؟
- دوست داشتي بمونم؟
- نه بابا!ايشاا... که اين طرفا پيدات نشه. قرار نهار بذاريم؟
- نه فدات شم. کار دارم.
دختره به من نگاه کرد. فهميدم مزاحمم. راه افتادم رفتم بيرون، کنار ماشين مشکي آراد وايسادم.
چند قدم رفتم عقب و نگاش کردم. ديشب من سوار اين عروسک بودما! اونوقت هي به خودم مي گم بدشانس! کجام بدشناسم؟!
ايشاا... ده بار ديگه، نه کمه! سي بار ديگه معدش درد بگيره، با همين ماشين بيارمش بيمارستان! آمين يا رب العالمين!
چند دقيقه منتظرش موندم ولي پيداش نشد.اگه من جاي آراد بودم، يکي مي زدم تو گوش دختره تا انقدر بهم نچسبه! دختر آخه انقدر لوس؟ اَه اَه!
رو کاپوت ماشينش نشستم. يهو با صداي دزگير ماشين پريدم پايين. به آراد که دزدگير ماشينو زده بود و داشت مي اومد، نگاه کردم. اي درد بگيري ايشاا...! ترسيدم.
در ماشينو باز کردم و نشستم. خودشم نشست. ماشينو روشن کرد و حرکت کرديم.
romangram.com | @romangram_com