#حصار_تنهایی_من_پارت_898
- هي! هي! هي! با توام! بيدار شو!
چشمامو باز کردم. فکر مي کردم خودش باشه. با عصبانيت و حرص چشمامو بستم و نشستم.
کمي صورتمو مالش دادم و گفتم: مگه بز صدا مي زني که مي گي هي؟!
- با اون ابروهاي پاچه بزي خب معلومه که بزي!
با همون حالت عصبي و حرص نگاش کردم.
گفت: کي گفت پالتوی منو رو خودت بندازي؟!
- خودم! سردم بود، چيزي هم جز پالتوی شما نبود.
- مي اومدي تو اتاق مي خوابيدي؟
- کجا مي خوابيدم؟ تو بغل تو؟
خيلي مطمئن گفت: خب آره! جا که بود؟ خودت نيومدي.
- خيلي...خيلي...
- خيلي چي؟!
بلند شدم گفتم: هيچي آقا!
romangram.com | @romangram_com