#حصار_تنهایی_من_پارت_897
- اين بيمارستان بابامه و هميشه منو مي آوردن اينجا. بخاطر همين به اسم کوچيک صدام مي زنن.
چراغو خاموش کردم و خواستم برم که گفت: کجا؟
- ميرم بيرون.
- لازم نکرده! همينجا بخواب!
- ببخشيدا؟! خيلي خيلي ببخشيدا؟ ولي تو بغل شما بخوابم؟
- الان غير مستقيم داري مي گي مي خواي پيشم بخوابي؟
پوفي کردم وگفتم: شب بخير!
خواستم درو ببندم که گفت: رو اين مبله بخواب!
- شايد يه عزيز ديگت بياد، بخواي ببوسيش. با وجود من راحت نباشي!
- من براي بوسيدن کسي که دوستش دارم، از کسي خجالت نمي کشم!
- مي دونم روت زياده! شايد پرستارا بخوان يه کاري بکنن که من نبينم!
اجازه حرف زدنو بهش ندادم و اومدم بيرون. روی صندلي رو به روي اتاق آراد نشستم. چند دقيقه بعد نسرين با دکترش رفتن تو.
تا صبح، روي چند تا صندلي که کنار هم رديف بود، خوابيدم و پالتوی آراد رو هم روی خودم کشيدم.
romangram.com | @romangram_com