#حصار_تنهایی_من_پارت_889
- برو براش يه پالتو بيار.
به آراد گفتم: سوئيج کجاست؟
با درد گفت: نمي دونم؟
خودم تو اتاق گشتم. تو کشوی ميز عسليش، چند تا سوئيج بود. يکيشو برداشتم. لب تخت نشستم و دستمو گذاشتم زير شونه هاش و گفتم:
- بلند شو، بايد بريم دکتر.
به زور و کمک من، خودشو از تخت جدا کرد، پالتو رو از دست دل آرام گرفتم و تنش کردم. تمام مدتي که پالتو تنش مي کردم، بهم نگاه مي کرد. منم چيزي نگفتم. دستمو انداختم پشت کمرش و گفتم:
- بلند شو! اينجوري هم نگام نکن!
بلند شد. به دل آرام گفتم: از اينجا تکون نمي خوري تا خاتون و مش رجب بيان.
- باشه!
رفتيم پايين... سه تا ماشين بود. نمي دونستم سوئيچ کدومو برداشتم؟ دزدگيرشو فشار دادم. بی ام و مشکي برام چشمک زد. درشو باز کردم. سوار شد. ماشينو روشن کردم و حرکت کرديم.
پام فقط رو گاز بود. تو خوابم نمي ديدم سوار همچين ماشيني بشم. آراد از درد صورتشو جمع کرده بود.
گفت: نمي دونستم رانندگي بلدي!
- وقتي بال و پر یه پرنده رو مي چيني و مي اندازيش تو قفس، ديگه انتظار پرواز ازش نداشته نباش!
romangram.com | @romangram_com