#حصار_تنهایی_من_پارت_888
دل آرام با گريه گفت: آيناز بيا... آراد حالش خوب نيست. تو رو خدا بيا کمکش کن.
- به من مربوط نيست؛ به اورژانس زنگ بزن!
گوشي رو قطع کردم. بعد اين همه اذيتي که آراد بهم کرده، انتظار داره بهش کمکم کنم؟!
دوباره تلفن زنگ خورد. گوشي رو برداشتم. دل آرام بيشتر گريه مي کرد و التماسم کرد:
- آيناز خواهش مي کنم... داره مي ميره. تو رو خدا؛ جون هر کي دوست داري بيا. نمي دونم بايد چيکار کنم ... آيناز! انقدر بي رحم نباش. بيا کمکش کن.
گوشي رو قطع کردم.
آيناز! تو که کينه اي نبودي؟ مگه مامانت نگفت هر کي بهت بدي کرد، تو با خوبي جواب بده؟ جواب بدي با بدي نيست.
سريع رفتم به اتاقم و لباس پوشيدم. دوباره تلفن زنگ خورد. گوشي رو برداشتم و فقط گفتم:
- الان ميام.
با دو خودمو به عمارت رسوندم. پله ها رو سه تا يکي مي کردم و مي رفتم بالا. نفهميدم خودمو چه جوري به اتاق آراد رسوندم. دل آرام کنار تخت وايساده بود و گريه مي کرد. آرادم فقط از درد به خودش مي پيچيد. رفتم کنارش، به دل آرام گفتم: چي بهش دادي؟!
با گريه گفت: کيوي.
با عصبانيت داد زدم: مگه بهت نگفتم زخم معده داره؛ هر چيزي نبايد بخوره؟ من که کيوي نشسته بودم؟ از کجا آوردي؟!
- گفت کيوي دوست دارم، براش آوردم.
romangram.com | @romangram_com