#حصار_تنهایی_من_پارت_887
نگاش کردم. هنوز دستش زير سرش بود و تلويزيون نگاه مي کرد.
گفتم: تا نبوسمش دلم باز نمي شه!
پوزخندي زد و گفت: معلوم نيست علي تو بغل کي خوابيده بود با تو حرف مي زد! اونوقت اينجا بشين و براش آبغوره بگير و فکر بوسيدنش باش!
- امير از اين کارا نمي کنه!
- آره! امير تو، قديسه ست؛ پاک و مقدسه! حتي نمي دونه دخترا چه شکلين!
- امير عشق منه! هر کاري هم که دلش بخواد مي تونه انجام بده. فکر نکنم از تو عياش تر باشه!
خواستم برم که از تخت اومد پايين، جلو وايساد و گفت:
- بار آخرت باشه که با من اينجوري حرف مي زني! فکر نکن چون علي تو رو سپرده به من، اجازه مي دم هر چي دلت خواست، به من بگي!
خواستم چيزي بگم که دل آرام اومد تو. نگاش کردم. با تعجب به ما دو تا نگاه مي کرد. مثل اينکه من و آراد زيادي به من نزديک بودیم. باز خدا رو شکر که جارو خاک انداز دستم بود که فکراي بد نکنه!
از کنارش رد شدم و رفتم بيرون. از پله ها اومدم پايين و رفتم به اتاقم.
تنهايي بد دردي بود. حالا چيکار کنم؟ با همه چي ور مي رفتم. انقدر با مرغ عشقام حرف زدم که سرشونو کردن تو پرشون! بيچاره ها زبون نداشتن بگن آيناز بسه! سرمون رفت! با اين کار اعتراض خودشون رو نشون دادن!
به ساعت نگاه کردم؛ تازه ده و نيم بود. يعني نيم ساعت ديگه خاتون اينا ميان. اگه الان بخوابم، مسخرم مي کنن مي گن مگه تو مرغي که الان خوابيدي؟
اما من نبايد به حرف مردم گوش کنم! مي رم بخوابم! تشکمو پهن کردم که بخوابم. صداي تلفن بلند شد. گوشي رو برداشتم: بله؟
romangram.com | @romangram_com