#حصار_تنهایی_من_پارت_886


با بغض گفتم: سلام امير!

- سلام. آيناز تويي؟! چرا گريه مي کني؟!

- هيچي؛همين جوري!

- نکنه باز آراد اذيتت کرده؟

به آراد که رو به روم وايساده بود، نگام کردم.

اونم فقط نگام کرد و رفت.

گفتم: کمي آره!

- من از دست اين چيکار کنم؟ خوبه بهش گفتم موظب امانتم باش؟

- حالا انقدر عصباني نشو... خوبي؟

- صداي گريه ی تو رو شنيدم، خوب شدم!

- ببخشيد!

چند دقيقه اي با امير حرف زدم و تلفنو قطع کردم. کمي حالم بهتر شد اما هنوز خوب نبودم. با سيني چاي و جارو رفتم به اتاقش. دل آرام نبود. خودش تنها رو تخت دراز کشيده بود و فيلم نگاه مي کرد. رفتم سمت خرده شيشه ها. داشتم جمعشون مي کردم که گفت:

- دلت باز شد؟!

romangram.com | @romangram_com