#حصار_تنهایی_من_پارت_885
به آشپزخونه که رسيدم، دستمو گذاشتم رو گلوم و فشار مي دادم. نمي خواستم بشکنه. زور بغض روي گلوم بيشتر بود. دستمو کنار زد و شکست. چشمم، از درد اشک ريخت. لبه سينگ ظرفشويي، صورتمو تو دست گرفتم و گريه کردم. اشکاي گرمم صورت يخ زدمو گرم مي کرد اما تند تند پاکشون مي کردم. دستمو گذاشتم رو قلب درد گرفتم و گريه مي کردم.
- براي چي گريه می کني؟
برگشتم. آراد بود. ديگه دلم نمي خواست ببينمش.
اشکامو پاک کردم و گفتم: هيچي! فقط دلم براي امير تنگ شده.
- مطمئني فقط همينه؟
- آره!
- بيا!
- کجا؟!
بدون اينکه چيزي بگه، رفت بيرون. منم پشت سرش رفتم. تلفنو که از قبل جمع کرده بود، دوباره زد به پريز. گوشي رو برداشت؛ شماره اي رو گرفت، گذاشت دم گوشش.
بعد طرفم گرفت و گفت: بگير!
ازش گرفتم. چند تا بوق خورد، بعد صداي بم امير تو تلفن پيچيد:
- الو؟
با شنيدن صداش، دوباره اشک بود که بدون اجازه ی من، رو صورتم مي ريخت.
romangram.com | @romangram_com