#حصار_تنهایی_من_پارت_880


سريع برگشتم. آراد پشت سرم حاضر ايستاده بود. انگار مي خواست بره بيرون.

گفتم: خاتون گفت مي خوايد براتون کت و شلوار بدوزم.

- آره... چند روزه حاضر مي شه؟

- فکر مي کردم از کار من زياد خوشتون نمياد! هم از لباس کامليا ايراد گرفتي، هم از پرده اي که براتون دوختم.

- گفتم کي حاضر مي شه؟!

از اين که جوابي نداشت بده خوشم اومد. ده، هيچ به نفع من!

گفتم: اندازه و پارچه و مدل بهم بديد، يک هفته ای حاضره.

- الان که بايد برم، پس اندازه هام مي مونه برای بعد. شب با دل آرام مي رم پارچه مي خرم، مدلم دل آرام بهت مي ده.

- خوبه... پس من مي رم ديگه.

خواست بره که گفتم: راستي نمي دوني کي امير مياد؟

- نه... چيه فراموشت کرده؟! معلوم نيست الان تو بغل کدوم دختر خوابيده! زياد غصشو نخور! الان با دختراي فرانسوی، زير برج ايفل داره خوش مي گذرونه!

پوزخندي زدم و گفتم: خب خوش بگذرونه؛ حقشه! بعد از اين همه مدت تنهايي، بايد وقتشو با يکي پر کنه يا نه؟

يه نفسي کشيدم و زير لب، طوري که بشنوه، گفتم: دلم خيلي هواشو کرده؛ مخصوصا براي لباي گرمش!

romangram.com | @romangram_com