#حصار_تنهایی_من_پارت_879


- لا اله الا ا...! من هر چي مي گم، اين يه چيزي مي گه... بابا! آقا کاراتو ديده و از خياطيت خوشش اومده. مي خواد تو براش کت و شلوار بدوزي. اين خياطه که پاش شکسته، از اولم خياط آقا نبوده که؟ يه بار براي آقا کت دوخت، آقا هم خوشش اومد. ديگه شد خياط آقا. آيناز جان! کله شقي نکن! آقا باز اعصابش خرد مي شه ها؟ به خدا هم خودت از بيکاري مياي بيرون، هم آقا رو راضي مي کني!

يهو بلند خنديدم.

خاتون با تعجب گفت: چرا مي خندي؟!

- آخه از هر ده تا کلمه اي که گفتي، بيستاش آقا بود! باشه مي رم؛ ولي نه براي راضي نگه داشتن آقا! فقط بخاطر تو مي رم.

اومد جلو، صورتمو بوسيد و گفت: الهي من قربونت برم!

بلند شدم، دفتر دستک خياطيم رو برداشتم و رفتم به عمارت. مختار رو مبل خواب بود. بيچاره مختار که شده نوکر اين!

رفتم بالا. دم اتاق آراد وايسادم. خواستم در بزنم که دل آرام درو باز کرد و گفت: کجا؟

- خونه آقا شجاع!

دل آرام خنديد و گفت: برو تو؛ منتظرته!

دل آرام رفت پايين و من رفتم تو. نبودش پس کجان؟!

گفتم: آقا... آقا؟

خنديدم و زير لب گفتم: موشا آقامونو خوردن!

از پشتم گفت: اين روزا خوب مي خندي!

romangram.com | @romangram_com