#حصار_تنهایی_من_پارت_878


پيشش رفتم و گفتم: چرا هنوز نرفتين؟

- ساعت چهار که جلسه داره مي خواد بره.

- اگه چاي خواستي برو واسه خودت بريز. تازه دم کردم.

- دستت درد نکنه... کم کم داشت خوابم مي گرفت.

مختار رفت سمت آشپزخونه. منم رفتم به خونه. سوت و کور بود. نه خاتون بود، نه مش رجب. به مرغ عشقام دون دادم که خاتون اومد تو و گفت:

- آيناز پاشو برو که آقا کارت داره.

- ديگه چيکار داره؟

- باز که غر زدي؟ مي خواد يکي دو هفته ديگه مهموني بگيره. خواسته تو براش يه کت و شلوار بدوزي!

پوزخندي زدم و گفتم: من براي اين خرس قطبي کفنم نمي دوزم؛ چه برسه به کت و شلوار!

خاتون: اين چه حرفيه مي زني آيناز؟ يه دور از جوني بگو!

- دور از جونش ...خوبه؟! چرا نمي ره پيش خياط مخصوص خودش؟

- چون خياطش پاش شکسته، نمي تونه خياطي کنه.

- خب بره پيش يه خياطه ديگه!

romangram.com | @romangram_com