#حصار_تنهایی_من_پارت_881
زير چشي نگاش کردم. به نظر خونسرد مي اومد.
گفت: مطمئني فقط لباي گرمشه؟!
- اِه شما صدامو شنيديد؟! نه خب... يه جاهاي گرم ديگه هم داره که زبون از گفتنش عاجزه!
دستاشو مشت کرد و با حرص گفت: برو بيرون!
- چشم آقا!
کمي که ازش فاصله گرفتم؛ با خنده اومدم بيرون. با دو از پله ها رفتم پايين.
يهو مختار از مبل پريد و گفت: چه خبرته دختر؟
بلند گفتم: ببخشید... ببخشید!
با سرعت رفتم به اتاقم. پشت اتاقم نشستم. نفس نفس مي زدم. يهو خنديدم. چي بهش گفتم؟! واي! بلند شدم که يکي در زد. درو باز کردم. دل آرام بود.
با لبخند گفت: بيام تو؟ حوصلم از تنهايي سر رفت.
درو تا آخر باز کردم و گفتم: بفرماييد! کلبه ی درويشي ما قابل شما رو نداره!
با لبخند اومد تو.
وقتي کل اتاقمو ديد زد، گفت: اينجا اتاق توئه؟
romangram.com | @romangram_com