#حصار_تنهایی_من_پارت_875
- آها!
بعد از اينکه صبحونشو خورد، رفت. داشتم مربا رو تو يخچال مي ذاشتم که يکي از پشت کشيدم و چسبوندم به کابينت.
با ترس و چشماي گشاد، نگاش کردم.
دستشو از روي يقم برداشتم و گفتم: چته؟....اين چه کاريه مي کني؟
- اين دختره کيه؟
- نمي توني بدون يقه گيري و عين آدم سوالتو بپرسي؟
فرحناز عصبي بود.
گفت: خيلی خب! اين دختره کيه؟ اينجا چيکار مي کنه؟
- خدمتکار آقاست.
- چي؟ خدمتکار؟ پس تو اينجا چيکاره اي؟ مگه تو خدمتکارش نيستي؟ براي چي رفته يکي ديگه آورده؟
- من چه مي دونم؟ برو از خودش بپرس.
لبخند زدم.
- حتما مي خواد تو حموم يکي از پشت کيسش کنه، يکي از جلو!
romangram.com | @romangram_com