#حصار_تنهایی_من_پارت_876
يه لبخند رو لب فرحناز نشست و رفت بيرون. بعد از اينکه نهارو حاضر کردم، رفتم يه حموم داغ کردم که حس کردم پوستم داره کنده مي شه. بعد لباسمو پوشيدم و رفتم به عمارت. ساعت دوازده بود. الان ديگه پيداش مي شه. صداي پارک کردن ماشين اومد. چند دقيقه بعد، مختار اومد تو و گفت:
- خيلي گشنمه!
خاتون براش غذا کشيد. منم ميزو حاضر کردم. چند دقيقه بعد، با دل آرام اومدن پايين. وقتي نشستن، آراد گفت:
- براي دل آرام غذا بکش!
دل ارام: نه نمي خواد. من خودم مي کشم!
آراد: عزيزم! اين اينجاست که اين کارا رو انجام بده.
- آخه!
آراد نگام کرد و گفت: غذا براش بکش!
- چشم آقا!
سوپ و غذا براش کشيدم. رفتم پيش آراد، براي اونم کشيدم و يه گوشه وايسادم. سرمو پايين انداختم و با پام، جلوي يه مورچه که مي خواست رد بشه، مي گرفتم.
آرادگفت: دل آرام! تو شنا هم بلدي؟
- نه...چطور؟
- هيچي... يه استخر دارم، گفتم اگه بلدي، با هم يه مسابقه بديم.
romangram.com | @romangram_com