#حصار_تنهایی_من_پارت_874
- واي! باورم نمي شه! موهاي فر درشت کلاغيت خيلي به پوست سفيد برفيت مياد!
من و خاتون با تعجب به تعريفاش گوش مي داديم.
ابروهامو بردم بالا و گفتم: واقعا؟ من همينجوريم که تو گفتي؟
با ذوق گفت: آره!
- ممنون... بشين برات صبحونه بیارم.
مش رجب داشت به آشپزخونه نزديک مي شد. روسريمو از روی ميز برداشتم و پوشيدم.
اومد تو و گفت: خاتون؟ بيا رباب کارت داره.
- باشه، الان ميام!
مش رجب و خاتون با هم رفتن.
دل آرام نشست و گفت: چند وقته خدمتکار آرادي؟
همين جور که ميزو براش آماده مي کردم، گفتم: چهار ماه.
- يعني تو اين چهار ماه فهميدي آراد بايد چي بخوره؟
- نصفشو خاتون گفت، نصفشو خودم فهميدم.
romangram.com | @romangram_com