#حصار_تنهایی_من_پارت_873
الان يک ماهه پرهام رو هم نديدم. چقدر دلم براي شوخي هاش تنگ شده! کاملياي بي معرفتم ديگه پيداش نشد. کاش حداقل مي ذاشت حرفمو بزنم که علاقه اي به پرهام ندارم.خودش بريد و خودش دوخت.
فرحنازم معلوم نيست کجا رفته؟ حداقل بياد يه کمي باهاش دعوا کنم، شايد حالم بهتر شد!
مردم از بس اين چند روز قيافه ی دل آرام و آرادو ديدم. يا تو اتاق آرادم يا اتاق دل آرام که لباساشونو بشورم و اتو کنم و بذارم تو کمد یا کف اتاقشو تميز بسابم.
توی اين سه روزي که دل آرام اومده، آراد هر سه شب دل آرامو مي بره بيرون و با خريد هاي زياد برمي گردن. من بيچاره هم بايد خريداي خانمو بذارم سرجاشون. لباس تو کمد، کفش تو جاکفشي، عطر و لوازم آرايشي، رو ميز. ديگه خسته شدم.
اين سه روز، به اندازه ی چهار ماهي بود که براي آراد کار کردم.
امروزم مثل هميشه، بعد از اينکه آراد صبحونشو خورد، رفت شرکت. ساعت نه دل آرامو بيدار کردم.گفت ميلي به صبحانه ندارم. منم رفتم آشپزخونه.
ساعت ده بود. داشتم اسفناج مي شستم که دل آرام اومد به آشپزخونه. همين جوري بهم زل زده بود.
خاتون گفت: دل آرام خانم چيزي شده؟
چشم ازم برنداشت.
دو قدم اومد جلو و گفت: موهات چقدر خوشگله! بدون روسري خيلي نازتر مي شي! موهاتو کجا فر کردي؟
خاتون خنديد و گفت: خدا سفارشي موهاشو فر کرده!
- يعني موهاي خودته؟
با لبخند گفتم: آره!
romangram.com | @romangram_com