#حصار_تنهایی_من_پارت_872


هنوز نگاهش متعجب بود.

گفت: نه بابا من واني نيستم! خواستم، خودم مي رم حموم!

- باشه، هر جور راحتيد.

چند قدم رفتم و وايسادم: راستي! من خدمتکار شما هم هستم. اگه کاري داشتيد بهم بگيد.

تعجبش بيشتر شد و با ابروهاي بالا گفت: خدمتکار مني؟!! چرا يهويي همه چي عوض مي شه؟!

- يهويي نيست... آقا اگه چيزي بخواد، همون مي شه.

رفتم آشپزخونه؛ حالا براي نهار چيکار کنم؟

تو فکر نهار بودم که خاتون اومد تو و گفت: واسه چي به در يخچال نگاه مي کني؟

- تو فکر نهارم... نمي دونم چي درست کنم؟

- برو کنارتا بهت بگم!

***

سه روز کامل، من هم کاراي آرادو انجام مي دادم، هم دل آرام.

تو اين چند روزي که اميرعلي رفته بود، حتي يه زنگ خشک و خالي هم نزد. شماره اي هم نداشتم که بخوام بهش زنگ بزنم.

romangram.com | @romangram_com