#حصار_تنهایی_من_پارت_871
بعد از اينکه صبحونشو خورد، بلند شد. ميزو جمع کردم، بردم به آشپزخونه. بعد از اينکه رفت، اتاقشو مرتب کردم. ساعت نه، طبق فرمايش آقا رفتم به اتاق دل آرام که بيدارش کنم.
کنارش وايسادم و گفتم: دل آرام.. دل آرام خانم؟
چشماشو کمي مالوند. نگام کرد و گفت: بله؟ کاري داري؟
- کار نه... آقا گفته بيدارتون کنم.
- چرا؟
- نمي دونم، آقا گفت.
نفسي کشيد و گفت: باشه.
دوباره خوابيد.
گفتم: مي خوايد دوش بگيريد؟
با تعجب نگام کرد و گفت: تو چرا با من اينجوري حرف مي زني؟!
- آقا ديشب فرمودن شما ديگه خدمتکارشون نيستيد؛ دوستش هستين.
با تعجب نشست و گفت: چي؟ من دوست دختر آرادم؟!
- بله... اگه مي خوايد حموم کنيد، وانو براتون حاضر کنم؟
romangram.com | @romangram_com