#حصار_تنهایی_من_پارت_870
- وقتي يه چيزي ازت سوال مي کنم، عين آدم جواب بده... چرا نيومدي بيدارم کني؟!
- چون خدمتکار داري!
خاتون اومد جلو و گفت: آقا ولش کنيد!
آراد داد زد: ديشب بهت حالي کردم اون دوستمه، نه خدمتکارم. فهميدي؟
ولم کرد. افتادم رو زمين و گفت:
- خاتون! اين... از اين به بعد، هم خدمتکار منه، هم دل آرام. حق نداري تو هيچ کدوم از کارا بهش کمک کني.
نگام کرد: تا ده دقيقه ديگه صبحونه تو اتاقم باشه!
با عصبانيت رفت. خاتون بغلم کرد و چيزي نگفت. بلند شدم موهامو بستم و روسريمو پوشيدم. آبي به دست و صورتم زدم و رفتم به آشپزخونه ی عمارت؛ کتري برقي رو زدم به برق. پنج دقيقه ای صبحونه رو حاضر کردم و بردم به اتاقش. طبق معمول تو حموم بود. چه عجب دلش اومد از اون دستا کار بکشه!
ميزو براش چيدم. اومد بيرون. کنار وايسادم.
گفت: مثل اينکه تا حرف زور بالا سرت نباشه کار نمي کني ... بشين برام لقمه بگير.
بدون هيچ حرفي نشستم. بدون اينکه نگاش کنم چند تا لقمه براش گرفتم. اونم مي خورد.
يه قلپ از چايش خورد و گفت: چاي شيرين نيست.
فنجونو برداشتم، دو تا قاشق شکر ريختم، بعد از هم زدن جلوش گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com