#حصار_تنهایی_من_پارت_865


به ميز نزديک شدن.

آراد نشست و گفت: دل آرام خانم از اين به بعد خدمتکار من مي شن... شما هم مي تونيد تا اومدن عشقتون استراحت کنيد!

دل آرام به ميز نگاهي انداخت و رفت به آشپزخونه.

با لبخند گفتم: خدا رو شکر که بالاخره دست از سرم برداشتي!

- خيلي سخته خودتو آروم نشون بدي. نه؟

- نه... آدم وقتي آروم باشه، هم لحنش مشخصه، هم صورتش!

دل آرام با يه بطري نوشابه سياه برگشت.

گفتم: دل آرام خانم! اولين چيزي که بايد بدوني اينه که آقامون زخم معده داره و نبايد هر چيزي رو بخورن. دفعه ی ديگه خواستي نوشيدني بياري، آب يا دوغ !

نوشابه رو از رو ميز برداشتم و به آراد گفتم: اين دختره دو روزه به کشتنت مي ده!

- تو نمي خواد نگران من باشي!

- نيستم... حوصله ی نعش کشي ندارم!

سريع رفتم آشپزخونه و يه بطري دوغ براشون آوردم و خودم رفتم پيش خاتون و مش رجب که شام بخورم.

بعد از شام رفتم به اتاقم و روي يه کاغذ چند تا طرح لباس کشيدم.

romangram.com | @romangram_com