#حصار_تنهایی_من_پارت_864


منم فقط سرمو تکون مي دادم و مي گفتم: باشه!

ساعت هفت بود که سر و کلشون پيدا شد. صداي خنده و پاشنه ی کفش دل آرام هماهنگ بود.

خاتون پوفي کرد و گفت: تو الان بايد جاي دل آرام باشي!

سرمو گذاشتم رو ميز و با حالت گريه گفتم: واي خاتون شروع نکن! من تا الان ششصد دفعه گفتم علاقه اي به اين آدم فضايي ندارم!

تلفن زنگ خورد. خاتون گوشي رو برداشت و بعد از حرف زدن، قطع کرد و گفت:

- پاشو کمکم کن ميزو بچينيم.

- کمکت نمي کنم. خودم مي چينم.

- نه مادر، کمکت مي کنم.

شونه هاشو چرخوندم طرف در و گفتم: چند دفعه دکتر گفت بايد استراحت کني؟ من که انقدر حرفتو گوش مي کنم، تو هم يه ذره گوش کن ديگه؟

- آخه مادر...

- آخه مادر و پدر و عمو نداريم! بفرما بيرون!

وقتي به زور بيرونش کردم، در عرض پنج دقيقه ميزو چيدم. با خوشحالي چند قدم رفتم عقب؛ به سليقم احسنتي گفتم که صداي حرف زدن آراد با دل آرام رو شنيدم. برگشتم.

آراد دستشو انداخته بود دور شونه ی دل آرام و از پله ها مي اومدن پايين. قد دل آرام با اون پاشنه ها بلند تر شده بود. لباس شيکي پوشيده بود. واسه خودش دلبري شده بود! دو تا دستبند طلا هم تو دستاش انداخته بود و موهاي طلايي لختشو فر درشت زده بود. عين موهاي خودم شده بود؛ با اين تفاوت که اون رنگي بود و من مشکي.

romangram.com | @romangram_com