#حصار_تنهایی_من_پارت_866
خسته شدم؛ خواستم بخوابم که خاتون اومد تو و گفت: آيناز؟
سرمو بلند کردم و گفتم: بله؟
- برو عمارت، ببين آقا چيکارت داره؟
- با من ديگه چيکار داره؟ دل آرامو آورده برای دکور اتاقش؟
- همين غر زدناته که هر روز يه خدمتکار مياره... بعد مي گي چرا نصيحتم مي کني؟ وقتي آقا گفت بيا اتاقم، بگو چشم!
با تاکيد گفتم: چشم!
کاپشن و کلاه و جوراب و دستکش پوشيدم. يه شال گردن هم انداختم دور گردنم و اومدم بيرون.
خاتون و مش رجب با تعجب نگام مي کردن.
گفتم: چيه؟! خب سردمه!
خنديدن و خاتون گفت: برو مادر!
مش رجب: يه ذره شالگردنو بکش پايين تر، خفه نشي!
- نه يخ مي کنم! همين جوري خوبه! تا فردا باي!
با دو خودمو به عمارت رسوندم. بخار ازتو دهنم بيرون مي اومد. آخه بگو بابا بزرگ آراد؟ مريض بودي خونه ی خدمتکارو از عمارت انقدر دور ساختي؟ آخه يه ذره به فکر من بيچاره هم نبودي؟
romangram.com | @romangram_com