#حصار_تنهایی_من_پارت_860


مختار: ببخشيد آقا که مزاحم حرف زدنتون مي شم ولي... ميشه بپرسم اين خانم رو براي چي داريم مي بريمش؟

- به خدمتکار احتياج داشتم.

مختار به من اشاره کرد و گفت: پس اين چيه؟

- اين؟ قراره تا يک هفته يا يک ماه ديگه بشه عروس علي. بايد از همين الان به فکر خدمتکار باشم يا نه؟

مختار با عصبانيت ماشينو کنار بزرگراه پارک کرد؛ برگشت طرف آراد و گفت:

- ما قبلا...

مختار به من و دل آرام نگاه کرد و به آراد گفت: بايد باهات حرف بزنم؛ بيا پايين.

آراد: حوصله شنيدن ندارم بذار برای بعد.

- الان مياي پايين!

يه موسيقي گذاشت و به من گفت: آيناز اين موسيقي رو گوش مي کني شيشه هم پايين نمي کشي. باشه؟

- يعني حرفاي خصوصي داريد و منم نبايد بشونم ...باشه!

آراد و مختار رفتن پايين. صداي موسيقي خيلي بلند بود. از ماشين دور شدن. مختار با عصبانيت حرف مي زد و آراد گوش مي داد. خيلي سعي کردم لب خوني کنم اما نشد. چون تند تند حرف مي زد. بعد آراد که پشتش به من بود حرف زد. انگار اون آروم تر بود. بعد انگشتاشو به نشانه ی سه آورد بالا.

يکي به شونه هام زد. برگشتم.

romangram.com | @romangram_com