#حصار_تنهایی_من_پارت_859


همين جور که راه مي رفتيم، مختار گفت: تقصير خودته تحريکش مي کني.

- اون يه حرفي مي زنه که نمي تونم بدون جواب بذارمش!

مختار خنديد و سوار ماشين شديم. ماشينو روشن کرد و راه افتاديم. آراد دستشو انداخت دور شونه ی دختره و به خودش نزديک کرد و گفت: چندسالته دل آرام جون؟

دختره عشوه اي کرد و با صداي نازکي گفت: من؟ من شونزده سالمه.

- اصلا بهت نمياد. به نظر مي رسه بزرگ تر باشي.

- آره، بخاطر همين بابام مي خواست منو به پسر برادرش بده.

- يعني بخاطر همين فرار کردي؟

- آره... من کس ديگه اي رو مي خواستم که اونم ازدواج کرد.

- بابات لياقت عروسکي مثل تو رو نداشته. خودم ازت مراقبت مي کنم.

دختره يه لبخند گشادي زد.

آراد گفت: اهل تهراني ديگه؟

- بله!

- صداي قشنگي هم داري!

romangram.com | @romangram_com