#حصار_تنهایی_من_پارت_858


لبخند زدم و گفتم: راست مي گي! چون بهترين مارک هاي دنيا، جنساي خوبشون رو تک و گرون مي سازن. بهترين سليقه ها هم انتخابشون مي کنن و من به سليقه ی امير علي مي خوردم؛ نه عين تو که جنس دست دوم بازارو برمي داري!

با سرعت راه افتادم.

يهو از پشت بازومو کشيد و با عصبانيت گفت: همين الان معذرت خواهي کن تا يه بلايی سرت نياوردم.

مختار با سرعت خودشو به ما رسوند و گفت: آقا ولش کنيد، بايد بريم.

تو چشمام نگاه کرد و گفت: ولش نمي کنم تا معذرت خواهي کنه. مي دوني آدمايي که اينجا وايسادن، چقدر رو من حساب مي کنن؟ حالا تو نيم وجب دختر مي خواي اعتبار منو از بين ببري؟

- اگه فکر مي کني با زدن من، اعتبار از دست رفتت برمي گرده، خب بزن!

مختار: آيناز بسه! آقا بريم؟

گفتم: چيو بس کنم؟ حقشه؛ پول بابتم داده، بايد بزنه.

صورتمو بردم نزديک تر: بزن... نمي خوام اُبهت و عظمتي که جمع کردي با حرفي که زدم از بين بره!

فقط تو چشمام نگاه کرد و گفت: جوري خردت مي کنم که از صد تا سيلي زدن هم بدتر باشه.

بازومو ول کرد؛ دست دختره گرفت و رفت. فکر مي کنه تا حالا منو خرد نکرده؟ بدتر از زنداني کردن تو انباري و حرفايي که بهم زده نيست.

با مختار رفتم بيرون، به آراد که دختره رو به خودش چسبونده بود، نگاه کردم. داشتن با هم حرف مي زدن. آراد يه چيزي تو گوشش گفت که خنديد. وقتي مختار دخترا رو سوار يه ماشين شاسي بلند کرد، ماشينه راه افتاد رفت.

خودش اومد طرف من، کنارم وايساد و گفت: بريم!

romangram.com | @romangram_com