#حصار_تنهایی_من_پارت_848
آراد: داري چيکار مي کني؟!
- هيچي...خواستم ببوسمش که اومدي کاسه کوزمو شکوندي!
- دست از سر اين ديگه بردار... اين همه دختر و زن دور خودت جمع کردي، بس نيست؟
سيروس با لبخند نچي کرد و گفت: من سيري ناپذيرم... هر چشم خوشگلي که مي بينم، نمي تونم به راحتي ازش بگذرم. خودتم اينو مي دوني!
- آره مي دونم.
منو برد به اتاق و گفت: با بابام داشتي چه غلطي مي کردي؟!
- داشتیم غلط مي کرديم که نذاشتي!
- خيلي زبونت درازه... چرا اينجور به بابام چسبيده بودي؟ چند بار با هم لب داديد که آخريش من رسيدم؟
- من باباتو نبوسيدم... مي خواست...
- بسه... ديگه حرف نزن. همين جا مي موني تا براي نهار صدات بزنم.
رفت بيرون و درو بست. چرا اين انقدر بدبينه؟! پوفي کردم و رو تخت دراز کشيدم. انقدر تو اتاق موندم تا زيبا اومد به اتاق و گفت: بيا نهار بخور!
انگار زياد از بودنم خوشحال نبود. اومدم بيرون. همشون نشسته بودن. سيروس سر ميز نشسته بود. آراد و زيبا دست راست و چپش نشسته بودن. با قدم های آهسته رفتم طرف ميز.
سيروس منو که ديد، گفت: بيا اينجا پيش خودم بشين!
romangram.com | @romangram_com