#حصار_تنهایی_من_پارت_847


سيروس به من نگاه کرد و گفت: گوشاي اين کره؛ بگو!

زيبا با حرص گفت: سيروس!

با خنده گفت: جان سيروس! بگو!

- هيچي!

دوباره رفت به آشپزخونه.

سيروس خنديد و گفت: خدا وقتي شما زنا رو خلق کرد، گِل حسودي رو مخصوص براتون ساخت!

يه لبخند زورکي زدم. به دستاش که عين آراد کشيده و بلند بو ود دور بازوم حلقه زده، نگاه کردم. نفس گرمشو روی گردنم حس کردم.

آروم دم گوشم گفت: بوي خوبي مي دي!

يهو بدنم يخ کرد. عجب بابايی داره! چرا انقدر با همه راحته؟ برگشتم تو چشماي سبزش نگاه کردم. چقدر شبيه چمای آراده؛ اما چشماي اون، پر از خشم و نفرته و اين، مهربون و خندون. چرا؟ صورتش هر لحظه بهم نزديک مي شد. صورتمو کشيدم عقب.

يهو آراد داد زد: بابا!

دوتامون نگاش کرديم. آراد با عصبانيت نگام کرد.

سيروس خنديد و گفت: کوفت و بابا! ترسيدم! چه مرگته داد مي زني؟

با همون عصبانيت اومد طرفمون. دستمو گرفت و از باباش جدام کرد. جام گرم بود؛ سردم شد.

romangram.com | @romangram_com