#حصار_تنهایی_من_پارت_846
دست به جيب، بالای سر من وايساده بود. سيروس موهاي بلند و لختشو دورش ريخته بود. با لبخند نگام کرد.
خم شد، سيب روی ميزو برداشت و گفت: کار توئه؟
سرمو تکون دادم و گفتم: بله!
کنارم نشست. با عطر گرمش گر گرفتم. خواستم ازش فاصله بگيرم که يهو دستشو انداخت دور شونم و چسبوند به خودش. ضربان قلبم رفت بالا. رنگ صورتم پريد.
به سيب نگاه کرد و گفت: طرح خوشگلي روش انداختي... آدم حيفش مياد بخوردش!
يه گاز ازش زد و گفت: نگام کن ببينم؟
سيبشو که قورت داد، نگاش کردم.
تو چشام خيره شد و گفت: عجب چشمايي داري! با اين چشما مي شه راحت مردا رو به تله انداخت!
خنديد و گفت: فکر کنم پسرم هم اسير همين چشما شده که نذاشته تا حالا بري وگرنه اونقدرا هم بد سليقه نيست!
به لبام نگاه کرد، زيبا از آشپزخونه دراومد.
با اخم به سيروس گفت: يه لحظه بيا آشپزخونه کارت دارم!
- همين جا بگو!
- خصوصيه. نمي خوام کسي بشنوه.
romangram.com | @romangram_com