#حصار_تنهایی_من_پارت_845
- اگه مي خواي بيا بالا.
...
- باشه هر جور راحتي...فعلا.
گوشي رو قطع کرد. با کلافگي صورتشو مالش مي داد و پاشو مي زد زمينو يهو صداي خنده ی زيبا بلند شد. آراد دستاشو مشت کرد گذاشت رو پيشونيش و با چشماي بسته گفت:
- کثافت... مي خواد منو اذيت کنه.
آراد چش شده؟ بدجور حالش بد بود. يه سيبو چاقو برداشتم. روش نقش گل کشيدم، جلوش گرفتم و گفتم:
- بيا اينو بخور!
با تعجب به سيب نگاه کرد. برداشتش و گفت: اين گل رزه؟
- آره...خوشگله؟
انداختش رو ميز و گفت: نه!
بلند شد و رفت به يکي از اتاقا. بد اخلاق! گل به اين قشنگي کشيدم، مي گه نه. به ساعت نگاه کردم؛ يه ربع به يازده بود. اين کي مي خواست قرمه سبزي درست کنه؟ سرم پايين بود که زيبا اومد بيرون. لباساشم عوض کرده بود. يه شلوار کتون مشکي با پيراهن سفيد و صندل صورتي پوشيده بود. يه راست رفت به آشپزخونه. سرمو پايين انداختم. يکي کنارم وايساد. سرمو بلند کردم.
romangram.com | @romangram_com