#حصار_تنهایی_من_پارت_844


- چرا قرمه سبزي؟

- پسملم عشق قرمه سبزيه... اونم با گوشت زياد!

زيبا هم لبخندي زد و گفت: چشم...حتما!

قبل از اينکه بلند شه، سيروس صورتشو بوسيد.

آراد گفت: بابا بايد برم. مختار پايين منتظرمه.

- پس چرا نيومد بالا؟ خب بهش زنگ بزن بياد بالا، دور هم يه غذايي مي خوريم ديگه؟

آراد کلافه شد. انگار دلش نمي خواست بمونه.

گفت: باشه يه وقت ديگه.

سيروس اخم کرد. بلند شد و گفت: بشين آراد.

آراد چشماشو باز و بسته کرد و گفت: چشم بابا!

سيروس رفت به اتاق و گفت: زيبا بيا!

زيبا هم پشت سرش رفت به اتاق و درو بست. آراد نشست. منم نشستم. گوشيشو برداشت، بعد از گرفتن شماره، گفت: مختار نهار رو اينجا مي مونم.

...

romangram.com | @romangram_com