#حصار_تنهایی_من_پارت_837


آراد: نخير برو!

پسره ناراحت شد.

گفتم: عزيزم اين مي ترسه پولاش تموم بشه، فال نمي خره!

آراد: من مثل شما چند نفر، چند نفر زير سر ندارم که فال بگيرم به کدومشون مي رسم ... من يه فرحنازو دارم، با همونم ازدواج مي کنم.

- ما که بخيل نيستيم؟ مبارک باشه!

پسره گردنشو کج کرد و با نااميدي رفت.

آراد صداش زد: يه فال ازت مي خرم!

پسره با خوشحالي برگشت و گفت: ممنون آقا!

با پرندش يه فال درآورد، به آراد داد. اونم از جيب کتش يه اسکناس به پسره داد. با تعجب به پول نگاه کردم.

پسره با دهن باز گفت: آقا صد هزار تومن؟!! ولي من پول ندارم بقيشو پس بدم.

آراد: منم که نگفتم بقيشو مي خوام؟

- يعني واسه خودم؟

آراد فقط سرشو تکون داد و فالشو باز کرد و من و پسره با خوشحالي لبخند زديم. همين جور که ذوق کرده بود و عقب عقب مي رفت، گفت:

romangram.com | @romangram_com