#حصار_تنهایی_من_پارت_838


- ممنون آقا. ايشاا... خدا خانمتونو برات نگه داره. ايشاا... چند تا پسر و دختر خوشگل عين خودتون، بهتون بده... خانم از شما هم ممنون! شوهر خوبي داريد. ايشاا... با هم پير بشيد. هيچ وقت از هم جدا نشيد!

يه دفعه افتاد. سريع بلند شد و رفت. منم فقط مي خنديدم. برگشتم ديدم با اخم فالشو مي خونه.

گفتم: بد در اومد؟!

با همون اخم نگام کرد. فالو گذاشت تو کتش و گفت: نخير! خيلي خوب دراومد!

با لبخند گفتم: براي منم خوب اومده!

- اون تو نوشته با امير ازدواج مي کني؟

- آره... فال تو هم نوشته با فرحناز ازدواج مي کني؟

- به تو مربوط نيست!

درست نشستم. مختار اومد سوار شد. از جيب کتش دو تا بسته مشکي گذاشت داشبورد و حرکت کرديم. دم يه برج خيلي آشنا نگه داشت. آراد و مختار پياده شدن.

مختار گفت: نمياي پايين؟

اومدم پايين، به ساختمون نگاه کردم. از پله ها رفتم بالا. وارد سالن برج شديم. با ديدن مرده يادم افتاد. دو بار اينجا اومدم. يه بار جنس به آراد فروختم يه بارم ...

مرد نگهبان آرادو که ديد، گفت: سلام آقاي سعيدي!

همين جور که راه مي رفت، گفت: سلام... بابام هست؟

romangram.com | @romangram_com