#حصار_تنهایی_من_پارت_835


...

- باشه خداحافظ.

گوشي رو قطع کرد و به مختار گفت: برو پيش شعبون.

- شعبون نيستش.

- واي... کسي رو مي شناسي؟

- آره... الان برات مي گيرم.

جلوی يه پارک نگه داشت. رفت پايين، درو بست. يه پسر فال فروش رو نيمکت نشسته بود.

صداش زدم: آقا پسر...آقا پسر!

سرشو بلند کرد. با دست به خودش اشاره کرد و گفت: با مني؟

- آره، يه لحظه بيا!

آراد: چيکارش داري؟

- مي خوام ازش فال بخرم.

- آخرش معلومه که با امير ازدواج مي کني؛ ديگه فال چيو مي خواي بگيري؟

romangram.com | @romangram_com