#حصار_تنهایی_من_پارت_833
- امتحان کن!
با تعجب به آراد نگاه ميکردن. گفتم: آخه من...
- نشنيدي چي گفتم؟ زود باش!
چاقو رو برداشتم. از وسط بسته کمي مواد بيرون آوردم و مزه کردم. مزه بدي داشت. با دستمال کاغذي زبونمو پاک کردم و گفتم: قاطي داره!
داوود پوزخند زد و گفت: آخه آقا اين چه حاليشه؟! خيلي هنر کنه بتونه مارک لوازم آرايشي و لباس و چهار تا کفشو تشخيص بده!
آراد با عصبانيت نگاش کرد.
نادر گفت: دست شما درد نکنه آقا! بعد يه عمر اعتبار جمع کردن پيش باباتون، حالا يه روزه اونم با دختري که نمي دونه مواد چيه به باد دادي؟ من اگه جنس تقلبی به شما مي فروختم، چرا تا الان از من مواد خریديد؟
- آخرين باري که ازت مواد خريدم سه ماه پيش بود. چون فهميدم جنسات اصل نيست ديگه سراغت نيومدم. اين دخترم آوردم که بدوني ببو گلابي خودتي!
داوود: يعني آقا شما مي خوايد بگيد اين دختر موادا رو مي شناسه؟ اونم اصل يا تقلب بودنشو؟
- شک داري امتحان کن!
رفت تو اتاق، برگشت. چند تا بسته مواد گذاشت رو ميز و به من گفت: بگو اينا چين؟
يه نگاه به خودش يه نگاه به موادا انداختم و گفتم:هروئين...کوکائین ...شيشه... ترياک... کراک.
با تعجب نگام کردن. نادر يه لبخند عصبي زد و گفت: آره درسته!
romangram.com | @romangram_com